تبلیغات
korean story - why not(4

why not(4

نوشته شده توسط:azii
سه شنبه 16 اسفند 1390-03:17 ب.ظ

خب بچه ها اینم از پارت4 امیدوارم خوشتون بیاد.....راستی بهم بگین دوست دارین داستان چجوری باشه...انتقادات و پیشنهادات رو میشنوم....

مهشاد داشت تو خیابون راه میرفت و با خودش فکر میکرد چرا از رقص و خوانندگی و شهرت بدش میاد؟
البته دلایل خوبی هم داشت...اون و ازیتا تقریبا دلایل مشابهی برای دوست داشتن و تنفر از رقص و شهرت داشتن
مهشاد خانوادشو به خاطر شهرت از  دست داد پدر و مادرش وقتی به خاطر یه شایعه داشتن از دست خبرنگاران
فرار میکردن تصادف کردن ومردن....از اون روز به بعد مهشاد از همه ی اینا متنفر شد.....ولی حالا میخواست به
خودش ثابت کنه که میتونه جا پای پدر و مادرش بزاره و مشهور شه.....تصمیم گرفت لجبازی رو کنار بزاره و شانسشو امتحان کنه
به خاطر همین برگشت به کلاس
---------------------------------------------------------------------------
پسرا رسیدن خونه....رفتن تو دیدن یکی رو کاناپه خوابیده..دیدن جونگ هیون و خوش حال شدن
اونیو:هی جونگی!!
جونگ هیون از خواب پرید..وقتی پسرا رو دید از روی کاناپه بلند شد..
مینهو:کی از مسافرت برگشتی؟؟
جونگ هیون:امروز....راستی...تمین چش بود وقتی اومد رفت تو اتاقش و در رو بست!!
کی:اهان....هیچی بابا.
جونگ هیون:چی چیو هیچی!..چی شده؟
پسرا داستان رو تعریف کردن..
جونگ هیون:خیلی کار بدی کردین نباید بهش میخندیدین..باید ازش دفاع میکردین!
اونیو:عجیبه..امروز اونم ازت تعریف کرد!!
مینهو:هیییی مشکوک میزنید هااا!:
جونگ هیون:برو بابا...دیگه چه خبر؟؟
پسرا موضوع ته کیون و حرف های مدیر رو گفتن و تصمیم گرفتن  که خوب تمرین کنن
-----------------------------------------------------------------------------
(ساعت2:30صبح)ته کیون داشت میرفت که تمرین کنه دید یکی از اتاقا چراغش روشنه...رفت دید ازیتا داره تمرین میکنه
خیلی تعجب کرد ...همین جور داشت نگاه میکرد....ازیتا خیلی حرفه ای میرقصید...همین جور داشت نگاه میکرد که
یک صدا شنید:عاشق شدی؟؟ته کیون برگشت دید مهشاده
ته کیون:من؟؟خواب دیدی خیره!!
مهشاد:مگه عاشق من شدی..که  میگی خواب دیدی خیره؟
ته کیون:خیله خوب حالا...خواب دیده خیره!!!خوب شد؟
مهشاد:هه تو باید خواب ببینی نه اون!"ته کیون:جون من؟؟"
مهشاد:جون توو!!
ته کیون:ببینم تو همون عصبیه نیستی؟؟
مهشاد:عصبی هم عمته!
ته کیون:عجیبه!!امروز عمه های ما چقد فعال شدن!!خب دیگه من میرم...بابای کوچولو
مهشاد چیزی نگفت و رفت تو
ازیتا که مهشاد رو دید دست از کار کشید
ازیتا:مهشاد!!
----------------------------------------------------------------------------
دخترا رسیدن خونه دیدن مهشاد هنوز خونه نیومده.
طره:واااای...یعنی کجاست؟؟؟
نسیم:نگران نباش....بچه که نیست.
جولی:الان بهش زنگ میزنم.....الو مهشاد؟کجایی؟؟اا   باشه بای..
طره:کجاست؟حالش خوبه؟
جولی:ارررهه پیشه ازیتاست.
-------------------------------------------------------------------------------
مینهو:جونگی برو غذا بخربیا!!

جونگ هیون:چرا من؟؟:
مینهو:چون وقتی نبودی همش ما میرفتیم...حالا نوبت توی.
همون موقعه تمین اومد از اتاق بیرون:
تمین:جونگی کی اومدی؟؟
جونگ هیون:--------


تمین:چیه؟؟
جونگ هیون:امروز از کنار من رد شدی رفتی تو اتاقت!منو ندیدی؟؟:

تمین:نهه...
مینهو:یعنی این قد عصبانی بودی که نفهمیدی؟؟

تمین:هر کدومتون جای من بودین همین طور میبودین خیلی ضایع شدم که خوردم به اون دختزه
اونیو:منظورت.جولیه؟؟
کی:اون دختزه هم خیلی حاضر جواب بود!!
اونیو:منظورت طره هست؟
کی:تو از کجا میدونی؟؟
اونیو:دیگه....انتنم قویه دیگه

جونگ هیون:انتن:!!؟؟
پسرا قضیه رو تعریف کردن.
جونگ هیون:پس حسابی ضایع شدین...همتون!بی عرضه ها صبر کنید من ببینمشون اون قت دیگه محو من میشن(اعتماد به نفسو برم

مینهو:خب دیگه برو به تو باشه تا صبح میخوای حرف بزنی..--------------------
جونگ هیون رفت...وقتی نزدیک فروشگاه رسید..دید چند نفر دنباله یه دختر کردن..اونم رفت دنبالشون..
دختر رسید به یه بن بست و برگشت که بره دید بقیه پشت سرشن..یکی از پسرا که چند قدم باهاش فاصله داشت نزدیک دختره شد
که یه پسر پسر رو گرفت و زد پسره خیلی قوی بود بقیه هم تزسیدن و رفتن
جونگ هیون:خانم حالتون خوبه؟؟
دختره که داشت گریه میکرد گفت:بله ممنونم
جونگ هیون:من جونگ هیونم...اون ادم هارو میشناسید؟
دختر:من زهرام...نه نمیشناسم.
جونگ هیون:من میرم مواظب خودتون باشید..
زهرا:مر30...بای
---------------------------------------------------------------------------------------
اینم از این........تونستم صاف بنویسم
...............دوستتون دارم زیاد...نظر هم فراموش نکنید




feet problems
یکشنبه 26 شهریور 1396 05:27 ب.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this write-up plus the rest of the site is also very good.
What causes painful Achilles tendon?
یکشنبه 15 مرداد 1396 10:12 ب.ظ
Magnificent beat ! I wish to apprentice at the same time as you amend
your site, how could i subscribe for a weblog web site?
The account helped me a applicable deal. I had been tiny bit familiar of this your
broadcast provided vivid clear concept
foot pain f
پنجشنبه 15 تیر 1396 05:28 ب.ظ
I am very happy to read this. This is the kind of manual that needs to be given and not the accidental misinformation that's
at the other blogs. Appreciate your sharing this best doc.
krystal2strong7.over-blog.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 05:50 ب.ظ
If you are going for most excellent contents like myself, only pay a visit this web site everyday as it presents quality contents, thanks
Jullie
چهارشنبه 17 اسفند 1390 10:53 ب.ظ
وااااااااااااو زهرا که اومد
آخی تمین ضایع شدددددددددهگناه داره خو
خیلییییییییییییییییییییی داره موضوعش باحال میشهههههههههههههههه...مرسی آجی آزیتاجونییییییییییی
راستی فامیل زهرا رو بذار لی
پاسخ azii : mer30 honey...are gonah dare..bshe
نگین
چهارشنبه 17 اسفند 1390 05:23 ب.ظ
من من منم میخوااااااااااام باشم
پاسخ azii : bashe azaiam
UMMA TORRE
چهارشنبه 17 اسفند 1390 02:34 ق.ظ
VAY KHEYLI DARE BAHAL MISHE VAYYYYY cheghadr khoobe ke to zood be zood up mikoni.farda vebe mahshado mahsaeem na????chaharshanbeast dg.vali mikhad asheghaye khianatkaro bezare man toosh nistam vali miam.khoda kone in dastan jadidaram bazam ye partesho bezare.mirim dorash mikonim majbooresh mikonim ta jome ye partam azin bezare.azi joon khaste nabashi .SSSSEEEEFFFFTTTT damet garm.
پاسخ azii : mer30 aziam...are majboresh konim
Nasim
سه شنبه 16 اسفند 1390 10:04 ب.ظ
منم نمیدونم کجاست ... ؟!!
پاسخ azii : :((
Nasim
سه شنبه 16 اسفند 1390 09:36 ب.ظ
وای ماجرا هیجان انگیز شده ...
فکر کنم جونگ هیون اشتباهی دوبار تو صف اعتماد به نفس وایساده ... کاش یه کوچولوشو بده به من ...
الهی بمیرم ... چه سرنوشت بدی داشته این مهشاد تو داستان ...
چه حافظه ای دارن اینا ... چه زود اسمارو یاد گرفتن ... !!!
ممنون گلی ... کلی خوشمل بود ... بازم بسیار خندیدم ... میسسسسسسسسسسیییییییییی
پاسخ azii : مر30...اره منم ااعتماد به نفس میخوام.....ارههه مهشاد...راستی خبری از مهشاد نیست؟؟؟کجاست؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox