تبلیغات
korean story - Even In Heaven ep1

Even In Heaven ep1

نوشته شده توسط:azii
شنبه 12 اسفند 1391-06:11 ب.ظ



همیشه باهاتم هر کجا که باشی حتی در بهشت
ادامه....


صدایه پدرم تو گوشم پیچید:سوزی بیدار شو دیرت شده
چشمام رو باز کردم نور آفتاب مستقیم تو چشمام زد غلطی خوردم و به ساعته کناره تختم نگاه کردم 7:30؟؟
روی تخت نشستم با منگی دستم رو توی موهام کشیدم و گفتم:وایی دیرم شد از روی تخت بلند شدم
رفتم دستشویی مشتم رو پر آب کردم و زدم به صورتم سرم رو آوردم بالا و موهام رو از پشت بستم از دستشویی اومدم بیرون
و داد زدم سامین بلند شو سامین
هیچ صدایی به گوشم نرسید به سمته اتاقش رفتم در رو باز کرد و داد زدم :سامین پاشو دیرمون شده
سامین به سختی چشماش رو باز کرد و گفت:دیر شده؟؟ ول کن حالا
رفتم سمتش دستش رو کشیدم و داد زدم بلند شو مدرسه ات دیر شد به سختی از روی تخت بلند شد چشماش رو مالید و گفت:خب یه ساعت میزاشتی
توجهی به حرفش نکردم از اتاق زدم بیرون رفتم اتاقه خودم لباسم رو از روی تخت برداشتم و عوض کردم
از پله ها اومدم پایین پدرم روش رو به من کرد و گفت:حاضرید بریم؟
داد زدم:سامین بدو دیگه
سامین در حالی که یکی از کیفش رو تو دستش گرفته بود سریع از پله ها اومد پایین و گفت:اومدم بابا هول داری؟
لبخندی بهش زدم از خونه اومدیم بیرون سواره ماشین شدیم پدرم تو خیابون اصلی پیچید
من:اول سامین رو برسون
-باشه
دقایقی بعد روبروی مدرسه سامین وایسادیم سامین از ماشین پیاده شد اومد کناره شیشه جلو ضربه ای به شیشه زد
شیشه رو کشیدم پایین:اونی مواظبه خودت باش
دستم رو دراز کردم آروم لپشو کشیدم و گفتم:تو هم مواظب باش
سرش رو تکون داد و گفت:بابا خداحافظ
پدرم لبخندی زد و گفت:سامین مواظبه خودت باش
از مدرسه سامین فاصله گرفتیم به سمته مدرسه من رفتیم وقتی رسیدیم گفتم:مرسی بابا
پدرم سرش رو تکون داد و گفت:مواظبه خودت باش عزیزم
لبخندی زدم از ماشین پیاده شدم و به سمته ورودی اصلی دبیرستان رفتم روبروی ورودی وایسادم نگاهی به اسم دبیرستان کردم
لبخندی زدم و گفتم:به دبیرستان خوش اومدی کیم سوزی
وارده راهرو شدم به سمته دفتر ناظم رفتم ضربه ای به در زدم و وارد شدم ناظم نگاهی بهم کرد لبخندی زدم و گفتم:من دیر اومدم
ناظم از پشته عینکش نگاهی به من کرد و گفت:برو فردا بیا
لبخند رو لبام خشک شد سریع گفتم:خواهش میکنم تکرار نمیشه از روی صندلی بلند شد و گفت:امروز مثلا اولین روزه ها
لبخندی زدم و گفتم:دیگه تکرار نمیشه
سرش رو تکون داد و گفت:بدو که دیر تر نشه
سریع ادایه احترامی کردم و گفتم:ممنون
از دفتر زدم بیرون به سمته کلاس رفتم نفسه عمیقی کشیدم و ضربه ای به در زدم بعد از چند ثانیه صدای معلم به گوش رسید:بیا تو
در رو باز کردم و تو آستانه در وایسادم معلم برگشت و نگاهی بهم کرد
من-ببخشید خواب موندم
معلم سرش رو تکون داد و گفت:برو بشین
به سمته صندلی ها رفتم نگاهم روی مینزی افتاد لبخندی بهم زد دستم رو براش تکون دادم و روی صندلی کنارش نشستم
آروم گفت:چرا خواب موندی؟
-دیشب تا صیح بیدار بودم
-چرا؟
-خوابم نمیبرد
دستم رو تو کیفم بردم  دفترم رو درآوردم و روی میزم گذاشتم داشتم دنباله خودکارم میگشتم که متوجه پسری شدم که بغل دستم نشسته بود
-من موندم کی اولین روزه مدرسه دیر میکنه؟
با عصبانیت نگاهی بهش کردم اما بایددنش جا خورم قیافش به پسرای دبیرستانی نمیخورد موهای مشکی پر کلاغیش کاملا جلوی چشماش رو گرفته بود
سیم هندز فیری دوره گردنش گره خورده بود و یکی از گوشی هاش تو گوشش بود سرش رو آورد بالا به سمتم برگشت لبخندی تحویلم داد
برق چشماش رو میتونستم از زیره موهای سیاهش ببینم خواستم حرفی بزنم که که دره کلاس باز شد
نگاه ها همه به سمته در چرخید پسری قد بلند و خوش استایل تو آستانه در وایساده بود یکی از دستاش به بنده کیفش بود و دسته دیگه اش تو جیبه شلوارش
رو به معلم:خواب موندم
معلممون با خنده ای گفت: قضیه چیه چرا همه امروز خواب میمونن؟
اون پسر بدونه این که عکس العملی نشون بده به معلم خیره شد
معلم که از این حرکته اون پسر جا خورد گفت:نمیخوایی عذر خواهی کنی؟
پسره با عصبانیت سرش رو تکون داد و گفت:دلیلی نمیبینم خب خواب موندم
معلم که فهمید با بحث کردن به جایی نمیرسه سرش رو پایین انداخت و گفت:خودت رو معرفی کن و برو بشین
پسره به سمته ما چرخید نگاهی سر سری به هممون کرد لبخندی رو لباش نشست و گفت:من کیو جونگم..کیم کیو جونگ
نگاهم رو ازش گرفتم به پسری نگاه کردم که کناره دستم بود اونم داشت به کیو جونگ نگاه میکرد پوزخندی زدم و گفتم:دیدیش؟
سرش رو به سمتم چرخوند و گفت:کیو؟
لبخندی زدم و گفتم:کیم کیو جونگ
لبخندی رو لباش نشست و گفت:راست میگی حق با توئه....من جونگ مینم
پارک جونگ مین
لبخندی زدم و گفتم:منم سوزی ام...کیم سوزی
کیو جونگ رو صندلی روبرویه مینزی نشست دستش رو تو جیبش کرد گوشیش رو در آورد سایلنتش کرد
خنده ام گرفت حد اقل این چیزه حالیش بود
صندلیم طوری بود که کنارم که سمته راستم جونگ مین و سمته چپم مینزی نشسته بودند
سرم تو دفترم بود و مضغوله نقاشی کردن بودم که صدای زنگ بلند شد بچه ها از روی صندلی هاشون بلند شدن و با عجله رفتند بیرون
دفترم رو بستم بی توجه به جونگ مین و مینزی از کلاس زدم بیرون
-سوزی کجا داری میری؟
به سمته صدا برگشتم با دیدنه مینزی لبخندی زدم و گفتم:هیچی میخواستم زودتر از کلاس بیام بیرون
دستش رو دوره شونم انداخت با هم به سمته حیاط رفتیم که گفت:چزا؟؟کلاس رو دوست نداری
روی صندلی نشستم لبخندی زدم و گفتم:نه راستش خیلی حوصله مدرسه رو ندارم
مینزی:خب چه خبرا؟
سرم رو آروم تکون دادم و گفتم:هیچی خبری نیست
پام رو میونه سبزه های تو باغچه کردم و مشغوله بازی با اونا بودم که صدایی آشنا رو شنیدم
-داری چی کار میکنی؟
سرم رو آوردم بالا و جونگ مین رو مقابلم دیدممن:چطور؟
با پاش آروم به پام زد و گفت:داری لهشون میکنی
-هی پام دردم اومد
خنده کوتاهی کرد و گفت:انقدر محکم بود
نگاهی به چشماش کردم مینزی گفت:سوزی میشناسیش؟
به سمته مینزی برگشتم و گفتم:آره تازه با هم آشنا شدیم البته اعصابم رو بهم ریخته
جونگ مین دستش رو روی شونم گذاشت و گفت:هی چرا؟
نگاهی بهش کردم و گفتم:به خاطره موهات...خواهشا یکم بده کنار همش و چشماتن
لبخندی زدم دستی تو موهاش کرد و از چشماش زد کنار با دیدنه چشماش لبخندی رو لبام نشست و گفتم:ببین الان چه قدر بهتر شدی
چیزی نگفت سرش رو پایین انداخت کمی دورتر زیره درخته بزگی کیو جونگ رو دیدم که به درخت تکیه داد و کتابی روی پاهاشه به نظر میرسید اصلا حواسش اینجا نیست
به سمته جونگ مین برگشتم و گفتم:نمیخوایی به اون گیر بدی؟
جونگ مین با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:چه گیری؟
سرم رو تکون دادم و گفتم:هییییی نگاش کن اون رو سبزه ها نشسته
جونگ مین خنده کوتاهی کرد و گفت:هی اون یه پسره
آروم توی بازوش زدم و گفتم:فقط زورت به دخترا میرسه؟
یکم ازم فاصله گرفت خنده ای کرد و گفت:نه دیوونه....آخه کیو جونگ اصلا پسره جالبی به نظر نمیاد
حرفی نزدم و دوباره به کیو جونگ خیره شدم تابش آفتاب تو مو و صورتش قیافش رو جذاب تر میکرد کتابش رو بست سرش رو آوورد بالا
و به اطرافش نگاه کرد که نگاهش تو چشمام افتاد همینطور بهم زل زد لبخندی روی لبام نشست اما بادیدنه لبخندم هیچ عکس العملی نشون نداد از جاش بلند شد و پشتش رو کرد
-پسره ی بیخوده لعنتی
جونگ مین با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:کی؟ من رو میگی؟
-نه با تو نیستم
صدای زنگ به گوش رسید برگشتیم سره کلاس نگاهی به تخته کردم  با بی حوضلگی گفتم:شیمی؟ روز اول و شیمی؟
برگشتم که محکم خوردم به یکی سرم رو آوردم بالا که متوجه کیو جونگ شدم خواستم حرفی بزنم که گفت:نمیتونی حواست به جلوت باشه؟
با عصبانیت بهش نگاه کردم و گفتم:من حواسم به جلوم باشه یا تو؟
چوزخندی زد بدونه حرفی رفت روی صندلیش نشست با عصبانیت بهش خیره شدم نگاهم به جونگ مین افتاد که زیر زیرکی داره میخنده توجهی بهش نکردم که مینزی گفت:هی بیا بشین دیگه
با عصبانیت از کناره صندلی کیو جونگ رد شدم روی صندلی خودم نشستم که مرده میانسالی وارده کلاس شد به احترامش بلند شدیم لبخندی زد و گفت:بفرمایید
روی صندلی نشست دفترش رو بازکرد و گفت:من پارک جانگ هستم و دبیر امسالتون
شما هم شروع کنید از ردیفه اول خودتون رو معرفی کنید
سرم رو به دستام تکیه دادم نفسه عمیقی کشیدم...حوصلم سر رفته بود  ترجیح میدم یکم به خودم فکر کنم
من سوزیم....18 سالمه یه خواهره کوچیک تر از خودم دارم اسمش سامینه و 9 سالشه راستش یه جورایی باید بگم من مامانشم
دقیقا یادمه فقط 15 سالم بود که اون اتفاقه لعنتی افتاد.....وقتی که من 15 سالم بود مادرم به خاطره یه مرد دیگه ما رو ترک کرد ضربه بدی بود
خیلی با خودم کلنجار رفتم هیچ وقت دوست نداشتم به خودم بقبولونم که مادرم من و سامین و مثله یه تیکه آشغال انداخت دور
سعی کردم با این اتفاقه لعنتی کنار بیام و زندگی خودم رو بکنم چون مادرم رفته بود اون حتما خیلی خوشبخت بود حد اقل از من یکی که خوشبخت تر بود
سعی کردم فراموشش کنم اما اگه بخوام راستش رو بگم باید  بگم هیچوقت موفق نشدم در ظاهر فراموشش کردم  هنوزم بعضی اوقات بهش فکر میکنم
پدرم همیشه درگیره پول در آوردن و کار خونه شه اون همیشه سره کاره و کم پیش میاد وقتش رو برای ما بزاره
و به خاطره همین تنها کسی که همیشه کنارم بود سامینه کسی که سعی کردم دختره قوی بارش بیارم سعی کردم مثه خودم انقدر سریع نبازه
انقدر درگیره سامین بودم که هیچوقت نشد به خودم فکر کنم...حتی هیچوقت فرصت نداشتم عاشق بشم
لبخندی رو لبام نشست
دردی توی بازوم پیچید
-سوزی کجایی؟
به سمته مینزی برگشتم و گفتم:هی بازومممم چته تو؟
با صدای استاد روم رو به سمتش کردم که نگاهم به کیو جونگ افتاد با لبخند داشت نگام میکرد
نفهمیدم چی شده که کل کلاس زدن زیر خنده



What causes the heels of your feet to burn?
دوشنبه 16 مرداد 1396 07:12 ق.ظ
You ought to take part in a contest for one of the
most useful blogs online. I'm going to recommend this website!
How long will it take for my Achilles tendon to heal?
جمعه 13 مرداد 1396 01:03 ب.ظ
I love it whenever people come together and share
views. Great blog, keep it up!
http://nosywidget9744.exteen.com
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:43 ب.ظ
It's nearly impossible to find experienced people on this topic, but you seem like you know what
you're talking about! Thanks
BHW
جمعه 25 فروردین 1396 11:35 ق.ظ
Undeniably believe that which you said. Your favorite reason seemed to be on the web the simplest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get annoyed while people consider worries that they just don't know about.

You managed to hit the nail upon the top and defined out the whole thing without having side effect , people could take a signal.
Will probably be back to get more. Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox