تبلیغات
korean story - (غرور و تعصب)pride & prejudice2

(غرور و تعصب)pride & prejudice2

نوشته شده توسط:sara
سه شنبه 8 فروردین 1391-01:10 ق.ظ

                                                     

سلام دوست خوفم برو ادامه مطلب در ضمن من داستانمو جایی نمینویسم همینطوری میام هر چی میاد ذهنم میتایپم  را

پارت دوم
بلا خره حال پدر خوب شد و اونو آوردن خونه بچه هاش یعنی سه دخترش به پدرشان

توجه زیای میكردند كه مبادا  كمبود وجود مادرشان را حس كند همه  داشتند تلویزیون

میدیدند سارا مشغول خواندن رمانی بود كه تاز گرفته بود آزیتا هم همراه پدر و خواهر

كوچكتر فیلم مورد علاقه اش را نگاه میكرد كه زنگ خونه به صدا در اومد سبا پاشد تا بنا

بر عادت همیشگی خودش در را باز كند اما سارا با اشاره ای او را به نشستن باز میخوند

و وقتی ایفون را برداشت صدای پسری میومد اما تصویر او معلوم نبود  پسر پشتش به


آیفون برای همین برای اطمینان سارا رفت تا در را خودش باز كند وقتی در را باز كرد


چشمانش كاملا گرد شده بود و از حدقه بیرون زده بوداوه اون پسرعموش بود پیش خود

فكر میكرد چه بزرگ شده و در كوچكیش قیافه زیبایی نداشت  برای همین همه جوجه

اردك زشت  صدایش میكردند و با یاد آوری این صحنه ها لبخندی بر لبش نقش بست 

پسر عموش صورت گردی و چشمان درشت مشكی داشت و با پلیور سبز رنگ  بسیار

جذاب به نز میرسید و موهای كوچكی كه معلوم نیست با چی روی هوا معلق مانده به



هر حال چهره جذابی داشت وقتی سارا او را دید سلام و احوال پرسی گرمی كرد و او

را به خونه همراهی كرد و آزیتا با دیدن پسر عموش یهو نا خود آگاه گفت ا  جوجه اردك

زشت اومده........ كه یهو حرفش را خورد و سبا خده ی ریزی كرد كیم بوم(پسر عمو)در

تمام این لحظات خونسرد تنها لبخندی زیبا به لب داشت پدر با كیم صحبت میكرد و درباره

ی اوضاع لندن و وضعیت اقتصادی پرسید آزیتا چشمكی به سارا زد و گفت جوجه اردك

زشت تبدیل شده به قوقولی خان  و یهو با هم تقی زدن زیر خنده كه سارا هنوز از فرط

خنده نمیتوانست حرف بزنه گفت بدو قهوه رو اماده كن ببر براش حالا فك نكنه چه تحفه

ایه با این حال بازم هر دو میدونستند الكی نیومده و هدفی او را اینجا كشانده كه هدف

اون پوله سارا كه از طرفی دانشگاه میرففت و بخاطر حال وخیم پدر تنهاكسی بود كه در

آمد اندكی داشت  سارا در محل دیسكو  كه در بالای شهر قرار داشت كار میكرد صبح ها

تا ظهر دانشگاه و شبها در بار یا همون دیسكو كار میكرد آزیتا هرچه اصرار میكرد تا او هم


 مشغول كاری شود اما سارا اجازه نمیداد دوست ننداشت خواهرش به جای درس

خواندن كار كند و از حالا سختی بكشد  بگذریم ازیتا هم شاگرد اول و در رشته بسكتبال

 به عنوان بهترین بازیكن دانشگاه شناخته شده بود

او صورت زیبایی با پوست سفید و موهای خرمایی كه با ارایش زیبایی او دوچندان چشم

میخورد  ازیتا در دلش قیلی ویلی میرفت و میگفت قوقولی خان زیباست و خوش كلامه

اما معلوم نیس چه باطنی دارهقوقولی خان یا همون كیم بوم رابطه صمیمی تری با

سبا  و عمو و ازیتا پیدا كرده بود اما سارا باز هم بخاطر هدفی  كه اون هم پول بود زیاد

بهش رو نمیداد هر شب به بار میرفت و كار میكرد مزاحم های زیادی در انجا بودن اما او

از پسشان بر میامد و نمیخواست مث فیلم ها دختر ها انقدر ضعیف باشند كه پسر او را

ازچنگال یه مست نجات بده او از سست بودن نفرت داشت یك روز رییس بار به همه ی

پرسنل بار گوشزد كرده بود كه بار رزو شده و مهمانهای معروف و مهمی میایند و تاكید

زیادی بر خوب پیش رفتن كارها داشت اونروز سارا دو روز نخوابیده بود چون برای امتحان

دانشگاه اماده میشد و فرصتی در بار گیر میاورد تا چرت بزنه سارا  در دست سینی

داشت كه روی ان ابجو ها را حمل میكرد و با اسكیتش اینور و انور میرفت و ابجو ها را

تعارف میكرد كه ناگهان از فرط خستگی زیاد به یكی برخورد كرد و سینی ابجوها از

دستش افتاد روی زمین صدای مهیبی اد كه باعث شد همه توجه شان ب او جلب شود

سارا درصدد جمع كردن ان برامد و از كسی كه به او برخورده بود بدش امد و  وقتب تكه

ها را جمع كرد به اون گفت تو كوری مگه مرتیكه اه اینقد بدم میاد از ادمای ی كه


حواسشون نیس كه رییس بار اومد و گفت میدونی چی میگی اصن گفتم حقیقتو میگم

 كه كه رییس از اون اقا معذرت خواست و از سارا خواست از او معذرت بخواهد  و میگفت



میدونی اون كیه و سارا میخواست بگوید هر خر.... كه حرفش را خورد و ناگهان

 چشمهایش به صورت ان فرد افتاد تا انلحظه هنوز صورتشو ندیده بود


كه وقتبی صورتشو دید   از زیبایی و جذابیت ان جا خورد اما بروی خود نیاور برای اینكه از

 كار خود اخراج نشه معذرت خواهی كوچكی كرد و رفت اما مدام با خود غر غر میكرد

شب بود و خلوت به خونه رفت كه دمه خونه وكیل پدر را دید و  سارا را صدا كرد  و از او

خواست داخل ماشین شود تا موضوعی را به او بگوید چون با حال پدر نمی توانست

بگوید وكیل شروع به سخن گفتن كرد و گفت قبل از كسالت پدر ایشون جایی سرمای

گذاری كردند و سرمایگذاری ضرری داد اما

ابن ضرر قابل جبران نیست فروختن شركت و خانه به شخص ناشناسی كه مطمئنا او را

میشناخت چون وكیل پدر جوری خن میگفت كه او اشنا ست با این حال به خانه رفت و از

این مضوع به پدر چیزی نگفت اما ازیتا را گوشه ای خواند و به او همه چیز را گفت و ازیتا

تایید كرد كه این فففرد  حتما اشناستتت

و ما اورا میشناسیم  فردا صبح  روز تعطیل ازیتا تصمیم گرفت بره ماشینو بشوره و سبا

رو صدا كرد چون در كنار اون ماشین شستن به یكدیگر خوش میگذشت كه قوقولی

خان(كیم بوم) گفت كه او هم میخواد كمك كنه ازیتا هم موافقت كرد ازیتا فكر نمیكرد

اینقدر كیم بوم صورت زیبایی داشته باشد تا به ان لحظه به این موضوع فك نكرده بود

صورت گرد و شمان سیاه و جذاب و موها كوتاه  در عمق افكارش بود كه ناگهان ازیتا

جیغی كشید انگار كیم بوم شلنگ ابو به سوی ازیتا رانده و تا او را از فك بیرون كند و سبا

 هم از فرط خوشحالی بالا پایین میپرید و باز ازیتا یاد شاهزاده با اسب سفید خودش افتاد



و مهیبی به خودش زد و گفت تو این وضعیت شاهزاد كجا بود اسب سفید كجا از فكرش


بیرون امد و رفت سراغ درسهایش


پایان پارت دوم



What is the tendon at the back of your ankle?
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:47 ق.ظ
Thanks for the marvelous posting! I quite enjoyed reading it, you might be
a great author. I will be sure to bookmark your blog
and will eventually come back in the future. I want to encourage you to continue your great job, have
a nice holiday weekend!
Foot Complaints
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:13 ب.ظ
Pretty section of content. I just stumbled upon your site and in accession capital
to assert that I get in fact enjoyed account your blog posts.
Anyway I'll be subscribing to your augment and even I achievement you access consistently quickly.
http://rubierounkles.weebly.com
چهارشنبه 7 تیر 1396 08:02 ق.ظ
Appreciate this post. Will try it out.
Nasim
پنجشنبه 10 فروردین 1391 01:42 ب.ظ
سارا جونم خیلی خوف بود عجیجم...
ماجرا داره رفته رفته جالب میشه...
ببشقین دیر نظریدم تو این 2،3 روز سرم شلوغ بود...
بازم میگم خیلی اوجمل بود گلممممم...دسته شما مر30!
پاسخ sara : are golam misi maanm hamintor na nazar mohem nis vasam vasam mohem ineke kenare shoamm
sara
پنجشنبه 10 فروردین 1391 01:18 ق.ظ
be khodam nazar bedam delam khosh bashekhof sara jun dastanet efteza bud
پاسخ sara : :) nazare lotfete khodam
azita
سه شنبه 8 فروردین 1391 10:33 ق.ظ
mer30 sara jun faghat kheyli ketabi minevisiagha alan kim bum be ki mirese???
پاسخ sara : lezzatesh be ketabie ke vaghti faza ro ijad kardam etefagharo migam ama age amiane begam mese zendegie khodemun mije ajie golam bs
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox