تبلیغات
korean story - (غرور و تعصب)pride & prejudice1

(غرور و تعصب)pride & prejudice1

نوشته شده توسط:sara
جمعه 4 فروردین 1391-07:51 ب.ظ

                                  


داستانمو هنوز شروع نكرده شخصیتای اصلیشو با عكساش میزارم و برای خوندن پارت اولش برید
ادامه مطلب


كیم بوم>>>http://s2.picofile.com/file/7146037418/kim_bum_6_.bmp

سارا>>>
http://www.salehi.gigpa.com/wp-content/uploads/2010/10/be-dalil-khoshgeli.jpg

 بیبی>>>http://www.proprofs.com/quiz-school/upload/yuiupload/979856827.jpg

لی مین هو>>>
http://koreanvibe.com/wp-content/uploads/2010/09/lee-min-ho1.jpgاینو جدید اضافه كردم


آزیتا>>> 
http://www.salehi.gigpa.com/wp-content/uploads/2010/10/be-dalil-khoshgeli.jpg

(با اجازه از ازی ازش تو داستان استفاده كردم)



شخصیتای دیگه هستن اما دیگه عكسشونو نمیزارم

آش میكنم داستانو بازیگرای كره ای رو با ایرانیا تو این داستان قاطی میكنم
وای چی شد خیلی بد نوشتم

چه آش شعله قلم كاری




یكی بود یكی نبود یه خانواده ای بودن كه سه تا دختر داشتن

تو خونواده اونا رسم بود كه ارث به دخترا نمیرسید.پسر داشتن به پسر میرسید اگه نه به نزدیكترین فامیل پسر میرسه...

خود آقای سو میدونست كه اگه بمیره دختراش فقیره فقیر میمونند و باید سریعا شوهر كنند یا اینكه خودشون كار كنند.

مادر این سه دختر هم  به فكر پول بود نه به فكر بچه هاشون برای همین میمونه این سه دختر حالا این سه تا كیا بودن

یكیش سارا (خودم) یكی دیگه آزیتا  سومی هم سبا (خواهر كوچیكه)

سارا از همه بزرگتر بود  آزیتا دوسال كوچیكتر از سارا بود و سبا هم 5 سال از آزیتا و 7 سال از سارا كوچیكتر بود.

میدونید كه دخترها همشون به فكر یه شاهزاده با اسب سفیدن...

سارا و آزیتا هم تو این فكر در حالی كه سارا دخی مغروری بود و احساساتشو بروز نمیداد اما ازیتا دخی احساسیی بود و همیشه میگفت اگه كسی رو دوس داشته باشم تو روش میگم.

یك روز سارا داشت میرفت دانشگاه كه گوشیش میزنگه . برمیداره میبینه كه آزیتا با گریه میگه:سارا بابا قلبش گرفته و بیمارستانه...سارا هم با نگرانی خودشو میرسونه اونجا كه  میبینه باباش رو تخته بیمارستانه و آزیتا و سبا با چشمای قرمز كنارش . 

 از ازیتا میخواد توضیح بده چه اتفاقی افتاده  وقتی ازیتا داشت اتفاقو واسه سارا توضیح میداد سارا  تا كلمه ای نا آشنا رو شنیده بود دیگه چیزی از حرفای ازیتا نشنید و رفت تو عالم خودش...


نه ... نه...


مادر من...........

بله گویا ازیتا خبر مرگ مادرشون رو در حالی كه از چشماش اشك سرازیر میشد به سارا داده بود و قلب پدر هم برای همین بود گرفته بود.


از طرفی  غم مادری كه با كامیون اسید تصادف كرده و هیچی از جسد اون باقی نمونده  بر دل سه دختر داغ كرده بود و از طرف دیگه حال وخیم پدر...

بعده 15 روز پدر  حالش بهتر بود اما دكتر اجازه مرخصی نمیداد...

سارا به ازیتا گفت بره خونه و لباس هایی برای پدر بیاره.ازیتا تو راه  چند قطره اشك از گونه اش سرازیر میشه.

به خونه میرسه تا لباس های تازه برای پدرش ببره كه تلفن خونه زنگ میزنه و وقتی برمیداره میفهمه كه پسر عموشه كه چند سالی آلمان بوده  كه خبر میده به خاطر حال وخیم  پدر میخواد بیاد این جا...

آزیتا تو فكرش میگه:آره دیگه به  دماغش بوی پول رسیده...

ازیتا به پسر عموش میگه باشه و راه میفته كه به بیمارستان برسه كه سر راش تلویزیون توی خیابون اصلی آلبوم ss501 داشت تبلیغ میكرد و دونه دونه افرادشو معرفی میكرد.

 تو فكرش این بود چی میشد كه یكی از اینا همون شاهزاده خودش باشن!

 از فكر اومد بیرون و به خودش تیكه ای انداخت و گفت:زهی خیال باطل!اون همه بازیگر خواننده دختر...بی خیال...و راه افتاد بره بیمارستان تا لباس های پدرو به پرسنل بیمارستان برسونه.

وقتی كه به بیمارستان رسید خبر اومدن پسر عموشونو به سارا گفت. 

سارا هم با ازیتا هم عقیده بود،بوی پول به مشامش خورده...


پایان پارت اول

(ببخشید خیلی  بد بود)





choc
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 07:39 ب.ظ
This text is invaluable. Where can I find out more?
How long does Achilles tendonitis last for?
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:06 ب.ظ
Ahaa, its fastidious conversation concerning this article at this place at
this website, I have read all that, so at this time me
also commenting here.
abackretort808.sosblogs.com
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 11:25 ب.ظ
certainly like your web site however you need to test the spelling on quite a few of your posts.
A number of them are rife with spelling problems and I to find it very troublesome
to tell the reality nevertheless I'll definitely
come back again.
شیرین
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 05:03 ب.ظ
ببینم تو چرا اصلا اعتماد بنفس نداری داستانات خیلی هم خوبه
Nasim
جمعه 4 فروردین 1391 10:08 ب.ظ
سارا جونی خیلی قشنگ بود عجیجم
وا چه خونواده ای...
میسیییی گلم...بوچ بوچ...
پاسخ sara : ore khunevadashun daropite albate in adstan mese dastane ghururo taasobe kharej nis ama ounam khanvade dokhie khunedashun ers be dokhie nemiresid
نگین
جمعه 4 فروردین 1391 09:58 ب.ظ
راستی ما یه ساعتایی تو وب های دوستامون جمع میشیم و میتركونیم. اگه دوست داری تو هم بیا.
یكیش همین وب مهشاده كه تو پیوند روزانه هست و داستانای ترسناك مینویسه. خیلی باحاله بیا اونجا حال میده.
پاسخ negin : بهلهههههههههههه خودم:)
نگین
جمعه 4 فروردین 1391 09:54 ب.ظ
نه جدی میگم
همه ی ما اولین بارمونه داستان مینویسیم
نگران نباش اگه بد باشه كه نیست بهت میگیم.
پاسخ sara : misi golakkamm mamnun
نگین
جمعه 4 فروردین 1391 09:48 ب.ظ
اتفاقا خیلی هم شروعت قشنگ بود
خیلی اوجمل بود عجیجم
بوچ بوچ
پاسخ sara : میسی قلبونت برم نه باو هندونه زیببغلم نزار بوسسسسسسسسسسسس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox