تبلیغات
korean story - Happen to (8

Happen to (8

نوشته شده توسط:nasim/shinee
سه شنبه 1 فروردین 1391-11:57 ق.ظ

سلامممممم...خوبید؟!
عیدی ها رو گرفتین دیگه...!
هه هه هه...خب دیگه زیاد نمی حرفم،زودی برید ادامه ی داستانو بخونید...
 ادامه...

 

بچه‌ها داشتن می‌رفتن كه یه دفه بارون گرفت.

جونگهیون گفت: یه ذره بالاتر یه پناهگاهه. بدوین زود برسیم به اونجا.....

دخترا و پسرا همگی رفتن تو یه جور غار تا خیس نشن...

مهشاد:اهه اهه اهه اهه...ماااااااامااااااااااااانننننننننننننیییییییییییی...خیر سرمون اومده بودیم خوش بگذرونیم...

بیتا:من سردمه!!!و عطسه کرد...

نگین:ووواااااااااایییییییییی مگه تو ایران کوه نداریم که اومدیم اینجا ؟!!

جونگ مین:کجا؟!ایران؟!

-نه!هیچی بابا...بعد به فارسی گفت:تو همه چی شاسکولنا ولی تو اینجور موارد زرنگ میشن...

-چی؟!بابا اه اگه یه بار دیگه به زبون خودتون حرف بزنید ما هم فقط کره ای حرف میزنیم شما نفهمین...

آزیتا:ما که نمی خوایم از حرفای شما سردر بیاریم،شما فوضولیتون گل کرده...

ته کیون:اینطوریه؟!باشه از این به بعد...!!!!!

جولی:بسه دیگه،میشه به من بگید کدوم آدم نابغه ای این ایده رو داد که بیایم کوه؟!!

نسیم برگشتو با عصبانیت به مینهو نیگا کرد...

مینهو:چیه؟!خوب به من چه؟!من که کف دستمو بو نکرده بود که قراره بارون بگیره...حالا مگه بد شده؟!

همه ی دخترا:مگه بد ششششششددددددههههههههههه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

نسیم:پ ن پ خوب شده...چی از این بدتر که دارم از سرما میلرزم،از اینکه پام درد میکنه،از اینکه اینجا پر از مورچه اس...ااااااااااییییییی...من از مورچه متنفرممممممممممم...

کی:باشه بابا چرا شلوغش میکنید؟!خوب ما باید از کجا می دونستیم اینجوری میشه...

طره:ااااا...تو ده شما یه مرکزی به اسم هواشناسی وجود نداره؟!بعد به فارسی گفت:مارو بگو با کیا اومدیم سیزده بدر...!

بیتا:اه بس کنید دیگه...میشه به جای دعوا کردن بشینید به این فکر کنید که بارون زودتر بند بیاد بتونیم از اینجا بریم...

یهو همه ی صداهای جر و بحث خوابید...همه نشستن رو زمینو ساکت بودن...

نگین:بابا بیتا گفت جر و بحث نکنید...نگفت که کلا"دهناتونو ببندید...

مهشاد:ااا...بیتا آخر جذبه ای هاااااااا...ببین میتونی این صدا خفه کنا رو از دهن اینا در بیاری؟

بیتا:اه...حوصلمون سر رفتااا.

جونگ هیون:خب زودتر میگفتی...راحت شدم...

آزی:هه هه هه تو منتظر حرف بیتا بودی؟!چه زجری کشیدی تو این چند دیقه...چقدر سفید کردی!!!

جولی:بچه ها یه چیزی بگم،هوا داره تاریک میشه...

طره:از صب پس ما واسه چی داریم جز میزنیم؟

نگین:ااا...نسیم کو؟!از اون بعیده صداش درنیاد...

مینهو یه چشمک به بقیه زد وگفت:اینجا تکیه داده به لونه ی مورچه ها خوابیده،مورچه ها دارن رو دستو پاش رژه میرن...

همه زدن زیر خنده...

نسیم یهو از جا پرید و گفت:کو؟!کجاست؟!چرا از صب بهم نمیگی!!

تمین:بشین بابا...سرکاری...

-می کشمت مینهو...اهه اهه اهه...خدایا ما اینجا،این وقته شبی،تو ای سرما چه غلطی میکنیم آخه؟تازه من گشنمه...مامان...

جونگمین:همه ی اینا رو تو دلت نگه داشته بودی؟!بابا ایول...خوبه نترکیدی!

-تو رو خدا می بینید...کارم به جایی رسیده که دارم از اینم متلک میشنوم...اهه اهه اهه...

مینهو که از خنده رو زمین قل می خورد گفت:باشه بابا اینقدر غر نزن بیا بشین...

-عمرا"اگه دباره پیش تو بشینم...آدم پیش تو امنیت جانی نداره...و رفتو پیش نگین نشست...

مهشاد:اه هوا خیلی تاریک شده...من از تاریکی میترسم...نکنه یهو یه حیوونی چیزی پیداش بشه... 

اونیو:خب ناسلامتی ما ایجاییم ها...از چی میترسی؟

آزی:شما از همه ترسناک ترید!

پسرا یه نگاه شیطنت آمیز به همدیگه کردنو گفتن:چرا؟!

طره:چون چ چسبیده به را...

کی:ما که کاری با شما نداریم...داریم بچه ها؟!نه نداریم...!

بعد شروع کردن به کره ای حرف زدن و بعضی وقتا یه نگاهی هم به دخترا مینداختن!

مهشاد به فارسی به دخترا گفت:یعنی چی دارن میگن.

جولی:وای من مردم از فوضولی...

بیتا:من میترسم بچه ها...

نسیم:از چی میترسین؟مورچه ها که اونورن!

نگین:خاک بر سر اوتت کنن!(خودم ببخشیداااا!)

آزی که دیگه کلافه شده بود برگشتو به پسرا گفت:ااااهههههه...اینگلیسی حرف بزنید ببینیم چی میگید.

ته کیون:اااا...تو رو خدا...میبینم این دفعه فوضولیه شما گل کرده!!!

جولی:ای درد...اصلا"نگو ما هم از این به بعد فقط به زبون خودمون حرف میزنیم.

تمین:خوب حالا ناراحت نشید...نمی خواستیم ناراحتتون کنیم...

بیتا:فعلا"که ناراحتمون کردید...

جونگ هیون:خوب چیکار کنیم که از دلتون در بیاریم؟

مهشاد:شما هیچ کاری نکنید،فقط بگیرید بخوابید...همین کافیه...و البته اینکه صب ما رو ببرین هتلمون...

اونیو:هه هه...خیلی خب بچه ها بگیرید بخوابید...شب بخیر...

همه اون شب خوابیدن بجز نسیم...اونم از ترس مورچه ها!

فردا صبح بارون بند اومده بود و دخترا و پسرا بعد از بیدار شدن به سمت پایین کوه حرکت کردن...

 


 

خب تمومید...باشه باشه لنگ کفش پرت نکنید میدونم مسخره بود...ببشقین...دفه ی بعد سعی میکنم خیلی بهتر از این بنویسم...

بچه ها فقط یه خورده از ترس هاتون،چیزایی که بهشون آلرژی دارین یا بدتون میاد برام بگین...

فعلا" بوس بوس...




How do you grow?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 08:11 ق.ظ
Hi there, just became aware of your blog through Google, and
found that it is truly informative. I'm gonna watch out for
brussels. I will appreciate if you continue this in future.
Numerous people will be benefited from your writing.
Cheers!
What do you do for a strained Achilles tendon?
چهارشنبه 8 شهریور 1396 12:15 ق.ظ
Hello There. I discovered your blog the usage of msn. This is a really smartly
written article. I will be sure to bookmark it and return to read extra of your helpful info.
Thanks for the post. I will definitely return.
www.purevolume.com
جمعه 20 مرداد 1396 05:54 ب.ظ
Do you mind if I quote a couple of your posts as long
as I provide credit and sources back to your webpage? My website is in the exact same niche as yours and my visitors would really benefit from a lot of the information you present here.
Please let me know if this alright with you. Thanks a lot!
Can you increase your height by stretching?
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:18 ب.ظ
You can definitely see your enthusiasm within the
work you write. The arena hopes for even more
passionate writers like you who aren't afraid to say how they believe.
Always go after your heart.
http://ambitiousdispat58.jimdo.com/2016/02/27/leg-length-discrepancy-and-shoe-lifts/
دوشنبه 5 تیر 1396 04:08 ق.ظ
Loving the info on this web site, you have done outstanding job on the blog posts.
jasminecusson.exteen.com
شنبه 30 اردیبهشت 1396 12:57 ق.ظ
Undeniably believe that which you stated. Your favorite justification appeared to be on the internet the simplest thing to be aware of.
I say to you, I certainly get irked while people think about worries that they plainly don't know about.
You managed to hit the nail upon the top as well as defined out the whole thing
without having side-effects , people can take a signal. Will
likely be back to get more. Thanks
BHW
دوشنبه 28 فروردین 1396 09:49 ب.ظ
I constantly emailed this weblog post page to all my associates, for the
reason that if like to read it next my links will too.
monireh
شنبه 5 فروردین 1391 11:34 ق.ظ
aaaaaalllllllliiiiiiiiiiiiiiiiii boooood.khob intor ke maaloome inja faghat man va key ham sen hastim!!
rasti mishe begid har kodoom az shoma ahle koja hastin????
پاسخ negin : من تهرانم.نسیم تبریزه.ازی جونم كرمانه.مهسا و مهشاد اهوازن(^_^)
azita
پنجشنبه 3 فروردین 1391 03:14 ب.ظ
نه عزیز ...طوری نیست منم همین جوریم..ولی یه فرقی دارم اینه که من همش ضایع میشم
پاسخ nasim/shinee : هه هه هه...نه ایطورا هم نیست...آخه میدونی هم سن کی جون وهم سن نگینو هم سن تو رو اشتباه گفتم...!!
azita
پنجشنبه 3 فروردین 1391 03:08 ب.ظ
البته منم 15 هم یعنی 14 تمومیده رفتم تو 15....هه هه...درس میشه ن؟؟اما ار نظر مدرسه اره 1سال کوچیکم
پاسخ nasim/shinee : اااا...بابا من چرا امروز اینقدر ضایع میشم...:(:(:(
key
پنجشنبه 3 فروردین 1391 02:46 ب.ظ
برای چی تعجب كردی ؟؟
پاسخ nasim/shinee : خوب واسه اینکه 13 سالته دیگه...گفتم که من فکر میکردم 15 سالته...از این که میون حدس من و سن تو 2 سال فاصله هست...:)
key
پنجشنبه 3 فروردین 1391 02:33 ب.ظ
تعجب كردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ nasim/shinee : آره خیلی!!!!نمیدونم چرا فکر میکردم 15 سالته...
key
پنجشنبه 3 فروردین 1391 02:27 ب.ظ
واه....ی...
من از همتون كوچیك ترم پس.....

من 13 سلمه....شهریور ( سپتامبر )
به دنیا اومدم.مثل كیبوم.
البته من 14 همم.
اگه نمیگفتم فكر میكردین چند سالمه خدایی؟
پاسخ nasim/shinee : آهاااا...پس آجیه کوچولو ی من هستی!!!
من فکر میکردم 15 سالت باشه...
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 02:12 ب.ظ
البته یكیمون 21 سالشه كه الان مسافرته نمیتونه بیاد تو نت
بعد از اون من از همه بزرگترم
تو چند سالته كی جونم؟
پاسخ nasim/shinee : آره...که همون اما طره ست دیگه...بعد نگینی بزرگتره...بقیه دیگه با من همسنن بجز آجی صومی که یه سال کوچولو تره از من...:)
key
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:57 ب.ظ
یعنی همتون بالای 15 هستین ....؟
پاسخ nasim/shinee : نه من و مهشادی و مهسایی و طره جونم و نگینی و بیتا 15 و بالای 15 هستیم ولی صومی جونم(آزی)فکر کنم 14 سالش باشه...(یکی نیست بگه چرا طومار مینویسی؟یه کدونه بنویس همه بجز صومی دیگه!!!!!!!!!!)
key
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:53 ب.ظ
پس خیلی بزرگین فكر نمیكردم....
نگین اگه نسیم خواهر كوچولوت باشه من حتما بچتم
پاسخ nasim/shinee : هه هه هه...مگه توچند سالته؟ببشقین فوضولی میکنمااااااا!
key
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:49 ب.ظ
همتون همینجورین ؟
راستی گذاشتما ....
پاسخ nasim/shinee : همه مون چه جورییم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
باشه الآن میم عجیجم...:)
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:34 ب.ظ
من برم ناهار بخورم.فعلا..........
پاسخ nasim/shinee : نوش جون...فلعا"...!!!!!!!
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:30 ب.ظ
باشه اجی كوچولو
پاسخ nasim/shinee : مرسی آجیه بزرگتره گلمممممم...:)
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:17 ب.ظ
نمیدونم احساس كسلی بهم دست میده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ nasim/shinee : چی بگم؟!!!!!!
ولی نمیشه همین بمونه؟!!!!!!!!!!!!!از من پررو تر دیدی؟!!
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:14 ب.ظ
نمیدونم ولی یه جوریه!!!!!!!
پاسخ nasim/shinee : چه جوریه؟!!!!!!!!!!!!!!!
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:11 ب.ظ
نسیم اجی میشه این قالبو عوض كنی اعصابم خورد شد
پاسخ nasim/shinee : آجی نمیشه عوضش نکنیم آخه این قالب منو یاد چیزای قشنگی میندازه...چیزیای قشنگ!!!!!!!!!
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:06 ب.ظ
اووووووووف
بابا من اونی هستم
قربان كیه؟؟؟؟؟؟؟
اگه به مینهو نگفتم
پاسخ nasim/shinee : هه هه هه...چی می خوای بگی؟!!
هااااا...نه بابا قربان کسی نیست...نه نگو!:(
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 01:01 ب.ظ
هه هه هه
من 73 ایم
اره دیگه رفتم تو 18
پاسخ nasim/shinee : آها...آها چیه؟!منظورم این بود که بله قربان!
نگین
پنجشنبه 3 فروردین 1391 12:47 ب.ظ
منم كه اذر 17 سالم كامل شد میرم تو 18.
پاسخ nasim/shinee : ااا...من فکر میکردم 16 رو تمومیدی رفتی تو 17...پس اینطوری که احترامت 2 برابر واجب شد...چشم قربان!
KEY
پنجشنبه 3 فروردین 1391 11:38 ق.ظ
راستی شما ها چند سالتونه ؟
ببخشیدا فضولی میكنم
پاسخ nasim/shinee : نه گلم این چه حرفیه...من تازه 15 رو تمومیدم...تو چی؟!
azita
چهارشنبه 2 فروردین 1391 02:05 ب.ظ
bache ha dastan nmizarid?
KEY
چهارشنبه 2 فروردین 1391 01:42 ب.ظ
ماجرا چیه ؟؟؟؟؟
خوب بزار منم بگم
چرا از اسانسور میترسین ؟ ترس نداره كه! من هم با پله راحتم هم با اسانسور.
من از هویج و اسفناج بدم میاد ولی كلم رو دوست دارم[قلب
من ادم قلقلكی نیستم ولی اگه مامانم
بخواد قلقلكم بده از خونه میزنم بیرون اخه یه جوری قلقلك میده كه ادم 6 متر میپره بالا ..
من عدسو دوست دارم ولی از لوبیا بدم میاد من مارمولكارو دوست دارم یه بارم یكیشونو گرفتم دنبال مامانم كردم
مامانم مثل شما از مارمولك و حشرات بدش میاد . ولی من خیلی از كرم و سوسك متنفرم
خوب حالا از بحث جدا شدیم بیا بقیشو گذاشتم عزیزم عاشقتممممبووووسسسسسسسسسسسسس
پاسخ nasim/shinee : هه هه هه...فکر کنم من با مامانت وجه مشترک زیادی دارم...چرا آخه هویج که خوبه!منم لوبیا دوست دارم ولی عدس دوست ندارم...من از کل حشرات بجز پروانه متنفرم...باشه الآن میام گلمممم...بوچ...بوچ...:)
نگین
سه شنبه 1 فروردین 1391 10:49 ب.ظ
مهشاد چه تفاهمی!!!!!!!!!!!!!!! به جز اسانسور از همه ی اینا بدم میاد منم!!!!!!!!!!!!!!!!!
پاسخ nasim/shinee : نه من از آسانسور هم میترسم...می ترسم یهو وسط راه وایسته...:(
MAHSHAD
سه شنبه 1 فروردین 1391 10:44 ب.ظ
سلام من اومدم
خیلی قشنگ بود آجی نسیمی...
منم از قلقلک متنفرم یکی میگه میخوام قلقلکت بدم من از 4ساعت قبلش اینجوری میشم دیگه از اینکه کسی ضایع م کنه هم متنفرم... حسابشو میرسم
از عدس هم متنفرم...
از مارمولک حالم بهم میخوره
دیگه چی؟؟؟
من از آسانسور میترسم هیچ وقت سوارش نمیشم
دیگههههههههههههه... از کلم...هویج...اسفناج و این جور چیزا که دیگه نگووووووووو...
خب دیگه بسه... عاشختم
پاسخ nasim/shinee : خواهش میشه عجیج دلم...ملسی...بوچ بوچ...منم از همه ی اینایی که گفتی بدم میاد...بجز هویج...من هویج دوست دارم...:)
منم عاشقتم گلمممممم...:))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نمایش نظرات 1 تا 30

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox