تبلیغات
korean story - why not(11

why not(11

نوشته شده توسط:azii
سه شنبه 1 فروردین 1391-02:15 ق.ظ

سله!!خوفید؟؟ بهبه نبودم اجی نگین و اجی نسیم ترکوندن...دیدم همه عیدی دادن کفتم منم عیدی بدم.....جاتون خالیه تو کیش..راستی شاید منو تو tv نشون بدم...دیگه نمیحرفم برید ادامه این دفعه زیاد نوشتم....دوستون دارم
دخترا وپسرا همه یه جا جمع شدن
اونیو:خب دیگه بیاین شروع کنیم
همه:ok
هفته ها میومد و میرفت و دختر پسرا جفت جفت باهم کار میکردن و خیلی به هم نزدیک شده بودن هر چی باشه باهم کار میکردن و مشکلات رو با هم حل میکردن...یا ساده بگم عاشق هم شده بودن و فقط 1روز دیگه تا روز نمایش مونده بود
------------------------------------------------------------------------------------------
خونه پسرا
اونیو:من خیلی هیجان دارم
تمین:منم همین طور
جونگی:حالا از این حرفا بگذربم من هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی عاشق شم
جونگ مین:چرا که نه تو هم ادمی..
مینهو:اره راس میگه...میگید اونا هم از ما خوششون میاد؟
ته کیون :این جوری نمیشه باید بفهمیم!
کی:اره راس میگه....بیاین بریم
تمین:کجا
کی:خونه دخترا دیگه
جونگی:نهه ما نباید غروره مونو زیر پا بزاریم
جونگ مین:برو بابا تو هم با این غرورت..بریم
-------------------------------------------------------------------------------------
دخترا داشتن برای خواب اماده میشدن

دینگ دینگ
مهشاد:وا یعنی کی میتونه باشه این موقعه شب؟
طره:نمیدونم...یکی درو باز کنه...
جولی رفت که درو باز کنه...هنوز درو باز نکرده بود پسراریختن تو خونه...
نگین:هووووی چه  خبرتونه مگه این جا طویلست این جوری میاین تو!؟؟
پسرا هیچی نمیگفتن
همون موقعه ازیتا از در اومد تو:...سلام چرا در خونه باز...چشمش افتاد به پسرا...
ته کیون رفت جلوش وایساد
-تو تا این موقع شب بیرون چه غلطی میکردی؟
ازتا:به تو ربطی نداره
ته کیون صداشو برد بالا و گفت:گفتم تا این موقعه شب بیرون چه غلطی میکردی؟
-منم گفتم به تو ربطی نداره
-الان ربطشو بهت میگم ودستشو گرفت و بردش بیرون
پسرا که منتظر همین لحظه بودن هر کدومیشون دست یکیو گرفتن بردن بیرون..فقط جونگی و زهرا موندن تو خونه
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مهشاد:هی ولم کن دستم شکست
اونیو چیزی نمیگفت
-چرا لال شدی؟
-تو...نظرت راجع من چیه؟
-هان؟
-.....
نظرخاصی ندارم
-........
-هه..همینو میخواستی بدونی؟؟
مهشاد اینو گفت و رفت که اونیو گفت:من...من دوست دارم...مهشاد که داشت میرفت سر جاش خشکش زد
-چی؟
-دوست دارم...من خیلی دوست دارم
-بد به حالت چون من هیچ حسی نسبت به تو ندارم
-داری دروغ میگی نه؟بگو دروغ میگی
-نه...مگه مشکل دارم که دروغ بگم
اونیو که اشکاش سرازیر شد بود گفت:نههه من میدونم داری دروغ میگی.
مهشاد که باورش نمیشد اونیو داره گریه میکنه...برگشت طرفش
-تو...داری گریه میکنی؟؟
اونیو چیزی نمی گفت و فقط اشک میریخت
مهشاد:گر...گریه نکن من...منم دوست دارم...داشتم باهات شوخی میکردم...
اونیو سرشو اورد بالاو به مهشاد نیگاه کرد...مهشاداشکای اونیو رو پاک کرد وخواست بره که اونیو دستشوگرفت و...............................اونو بوسید....
---------------------------------------------------------------------------------
طره:خب دیگه چی میخوای؟
کی:ببین من ادم روکی هستم..من دوست دارم...و میدونم تو هم دوستم داری
طره:اا...توچی گفتی؟
-میگم د...و..ست..دا..ر..م!!
طره چیزی نگفت وکی منتظر بود که چیزی بگه
طره:خب....ااممم ..منم دوست دارم
-میدونستم
yeeess
---------------------------------------------------------------------------------

تمین همینجوری داشت جولی رو میکشید
جولی:عمو...وایسا دیگه خسته شدم
-ااااااا...حواسم نبود..
-اینا رو ولش.چیکارم داری که مثل وحشیا کشوندیم بیرون
-...چیزه...تو از رفتار من چیزی نفهمیدی؟؟
-چرا!
چی فهمیدی؟
-این که تو متو دوست داری
-قربونه ادم چیز فهم..خوشششششم میاد میفهمی!
-.......................
تمین:چیه؟؟
-تو..تو واقعا منو دوس داری؟
-ااااااا اره خودت الان گفتی که
-من داشتم شوخی میکردم ولی مثل اینکه.....
تمین زد تو پیشونیش . گفت:دیدی چی شد خیت شدم..
جولی زد زیره خنده
-نگا داری میخندی...و خودشم خندید
جولی گفت زهره مار نیشتو ببند...تمین خندش خشکید...قیافش خیلی بامزه شده بود جولی دوباره زد زیره خنده
تمین:هی داری به من میخندی؟؟حالا نشونت میدم .. ونزدیک جولی شد جولی هم یه قدم رفت عقب..
جولی:داری چه غلطی میکنی؟
تمین چیزی نگفت . دوباره یه قدم نزدیکش شد..جولی به لبخندی زدو گفت:اگه میتونی منو بگیر..و دوید تمین هم رفت دنبالش...هرکی اینا رو میدید میفهمید که همدیگرو دوست دارن
------------------------------------------------------------------------------
جونگمیین نگین رو  برد نزیدک دریا و هوا هم خیلی سرد بود نگین هم لباس خواب تنش بود و داشت از سرما میلرزید
جونگ مین:نگین من از همون بچگی که با هم بازی میکردیم دوست داشتم و دارم و دلیل اینکه میخواستم خواننده شم هم همین بودش
نگین:میدونم...منم دو..و..ست دا..رم...نگین داشت از سرما میلرزید
-واقعا؟ا..ر..هه
-توچرا این جوری حرف.........اووه..چرا این لباسا تنته؟
-مگه ش..ما گذاش..تین...ک.ه من...وااای چقد سرده...همون موقعه عطسه کرد...قیافش خیلی نازشده بود
جونگ مین خندید . رفت به طرف نگین و کتشو در اوورد وانداخت روش..و اونو بغل کرد:گرم شدی؟
-اره..مر30
------------------------------------------------------------------------------
مینهو:خب چه خبرا؟
-سلامتی
خوبه...خوبه
-اره خوبه...حالا برو سر اصل مطلب
-خب...من از شما خوشم می اید
نسیم انتظار اینو نداشت
مینهو:چی شد؟؟
-......................
-نکنه منو دوست نداری؟؟ مینهو خیلی حول شده بود:بگو دیگه...
-.............
مینهو اشکش در اومد...بگووو بگو دیگه...
نسیم:من...منم دوست دارم...اینو گفت و از خجالت برگشت که بره...که مینهو دوید دنبالش و انو از پشت بغل کرد
مینهو:ممنونم...ممنونم که دوستم داری
------------------------------------------------------------------
ته کیون ازیتا رو پرت کرد و گفت:جواب سوال منو ندادی....بیرون چه غلطی میکردی؟
-دادم..گفتم به تو ربطی نداره
ته کیون خیلی عصبانی بود دستاشو گذاشت روی سرش:تا....این..موقعه..چیکارمیکردی!
ازیتا خیلی ترسید:خیله خب..میگم بابا...کارخاصی نمیکردم رفتم برای اخرین بار تمرین کنم
-..............
ازیتا:حالا نیازی به اینه همه خشونت نبود
-اگه از اول مثله ادم میگفتی این جوری نمیشد
-اخه به تو ربطی نداره مگه تو کی هستی!
-من؟؟ام خب من دوست دارم
-.................
-تو...توهم منودوست داری؟؟نه؟
-..............
-هوووم؟اره یا نه
-نه..چرا باید داشته باشم
-چون من میگم
-مگه تو کی هستی؟؟؟نه من دوست ندارم
ته کیون  چیزی نگفت..میدونست شانسی نداره ولی بازم....یه قطره اشک از چشاش اومد پایین سریع پاکش کرد
ته کیون:باشه...دیگه مزاحمت نمیشم...ولی یه چیزی بدون من هیچ وقت فراموشت نمیکنم...اینو گفت و رفت
ازیتا:هی ...صبر کن....لعنتی..خیره سرم اومدم یه ذره نازکنم.... خندید
ته کیون نمیدونست چیکار کنه
ازیتا:اوپا..بریم خونه من سردمه...ودستشو گرفت
--------------------------------------------------------------
زهرا:چیزی نمی خوای بگی؟
جونگی:نه
-اخه اون جوری که شما اومدین توودخترا رو بردین گفتم شاید.....
-مگه هرکاری اونا کردن منم باید بکنم؟
-نه...زهرا ناامید شده بود
زهرا:گفتم شاید از من خوشت بیاد!
-توچی؟از من خوشت میاد؟
-....زهرانمیخواست بگه ولی تصمیم گرفت که بگه:اره من دوست دارم
جونگی خیلی خوش حال شد ولی نمیتونست غرورشو کناربزاره
زهرا:توچی؟
خودت  چی فکرمیکنی؟
-نه!
اگه میدونی چرا میپرسی!؟
-پس یعنی دوسم نداری؟
نه
زهرا یه خنده ای کرد و گفت"اخیش خیالم راحت شد!پس دیگه راحت میتوتم به تام جواب+بدم
جونگی شوکه شد..یعنی زهرایکی دیگ رو دوس داره؟
جونگی:ولی توکه الان گفتی...
-میدونم چی گفتم میخواستم ببینم چی میگی که عذاب وجدان نداشته باشم
جونگی حسابی عصبانی شده بود..همون موقعه تلفن زهرا زنگ خورد
-بله؟؟...سلام تام خوبی؟...اره جوابت...
جونگی گوشیو از زهرا گرفت و به جاش جواب داد:جوابش -.........من کی هستم؟؟من دوست پسرشم..اره دیگه زنگ نزن....گوشیو قط کرد
زهرا:داری چه غلطی میکنی؟چرا این کارو کردی؟
جونگی چیزی نگفت و رفت سمت در
زهرا:هی ستون..با تو ام
-یه چیزی میگم خب گوش کن.....من دوست دارم..فهمیدی؟
-ولی همین چند لحظه پیش گفتی که
-اون چند لحظه پیشه الان الانه....
-یعنی تو واقعا منو دوست داری؟
-نه.....من عاشقتم...اینو خوب تواون کلت فرو کن..تو...فقط ماله منی..میفهمی؟حق اینکه حتی به یه پسر دیگه فکر کنیو نداری
-اینجوری که تو میگی ..این عشق نیست..حس مالکیته
-هرچی دوست داری اسمشو بزار....تو ماله منی حتی اگه منو دوست نداشته باشی باید تنها بمونی چون من نمیزارم کس دیگه ای تو رو حتی لمست کنه.
جونگی اینا روگفت و رفت . منتظر جواب زهرا نموند....دلش میخواست تام رو بکشه
زهرا هم باورنمیشد روزی این حرفارو از دهن جونگی بشنوه...وخوش حال بود که عشقش دوسش داره
----------------------------------------------------------------------
خلاصه همه به هم اعتراف کردن و برگشتن خونه که بخوابن تا برای صبح اماده شن
---------------------------------------------------------------------------------
اینم از این پارت زیاد بود نه؟؟؟عید همه مفالک......ایشالا سال خوبی داشته باشید.........بووس





How do you get a growth spurt?
دوشنبه 16 مرداد 1396 04:30 ق.ظ
This is a topic that is near to my heart... Thank you!
Exactly where are your contact details though?
What is limb lengthening surgery?
شنبه 7 مرداد 1396 12:12 ب.ظ
Pretty nice post. I simply stumbled upon your weblog and wanted to
say that I've really enjoyed browsing your weblog posts.
After all I will be subscribing for your rss feed and I
am hoping you write once more very soon!
شیرین
سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 02:03 ق.ظ
واقعا عااااااااااااااااااااااااااالی بود من این قسمتو ده بار خوندم
پاسخ azii : Khahesh gooolam
MAHSHAD
شنبه 5 فروردین 1391 02:52 ب.ظ
پس کی پارت بعدی رو موذاری؟؟؟
پاسخ azii : nmidunam:((
monireh
شنبه 5 فروردین 1391 11:16 ق.ظ
vaaaaaaaaaaaaaay mahshar booooooooood.eyval hal kardam.damet garm
پاسخ azii : mer30 aji monire
Nasim
چهارشنبه 2 فروردین 1391 05:20 ب.ظ
آجی صومی سارا جون کیه؟!
پاسخ negin : یكی از نویسنده هاست.:)
MAHSHAD
سه شنبه 1 فروردین 1391 10:36 ب.ظ
پاسخ azii : in yani chi alan ??
نگین
سه شنبه 1 فروردین 1391 03:24 ب.ظ
واااااااااااااییییییی عالی بود دختر
ملسییییییییییی عزیز دلم.
پاسخ azii : khahesh aziam
Nasim
سه شنبه 1 فروردین 1391 03:02 ب.ظ
وووووووواااااااااااااااایییییییییییییی من ذوق مرگ شدممممممممممم...آره مینهویی منم عاشقتممممممممم...توجه نکنید من امروز خل شدم...
آجی عالی بود...بوووووسسسسس
پاسخ azii : hhhe na namir:-........khahesh azizam..buuuus
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox