تبلیغات
korean story - Happen to(1

Happen to(1

نوشته شده توسط:negin
پنجشنبه 25 اسفند 1390-12:16 ق.ظ

سلام بچه‌ها چطورین؟
من و نسیم تصمیم گرفتیم یه داستان جدید بنویسیم. امیدوارم خوشتون بیاد. در این داستان ما سعی می‌كنیم به آرزوهایی كه الان داریم برسیم. اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشین



مهشاد: یه خبر خوب! تور سفر به كره جور شد! می‌تونیم جمعه این هفته بریم.

جولی: وای امروز كه سه شنبه‌ ست. كارامون رو چه جوری تا اون موقع انجام بدیم.

مهشاد: كاری نداریم كه همه كارامون با توره فقط بریم چمدونامونو ببندیم! تو هم برو به بچه ها خبر بده.

موقعیت: جمعه فرودگاه سئول

آزیتا: وای 16 ساعت توی هواپیما بودیم. پدرمون دراومد.

بیتا: بچه‌‌ها به كشور چشم بادومی‌ها خوش اومدین.

طره: حالا خوبه هممون زبانمون خوبه! تا می‌تونیم باید از این سفر لذت ببریم.

نسیم: تا كی می‌خواین اینجا وایسین؟ بیایید بریم دیگه دیره

نگین: بجه‌ها بریم هتل یه ذره بخوابیم. من كه دارم بیهوش می‌شم.

مهشاد: اینجا وقت خوابیدن نداریم. وقتی برگشتیم ایران هرچقدر خواستید بخوابید.

جولی: سئول! گروه شاینی! گروه ss501! .... ما اومدیم. یوووووهووووووو!

در اتاق زده شد.

مدیر تور: دخترا آماده شین وقت گردشه.

دخترا به زود بلند شدن به جز مهشاد.

بیتا: مهشاد بلند شو تنبلی بسه.

مهشاد: من هنوز خوابم میاد.

آزیتا: تو همونی بودی كه می‌گفتنی اینجا وقت خوابیدن نیست؟

همه ریختن سر مهشاد و به زور بلندش كردن.

نسیم: وای! بچه‌ها اینقدر معطل كردین كه تور رفته. حالا چكار كنیم؟ همش تقصیر توئه مهشاد!

مهشاد: اااااا به من چه نه كه شماها واسه حاضر شدنتون كم معطل كردین!

طره: بهتر! بیایید خودمون بریم بگردیم.

جولی: آخه پاسپورتامون دست مدیر توره یه موقع مشكلی پیش نیاد؟

آزیتا: نگران نباشید آسه می‌ریم آسه میایم.

دخترا تصمیم گرفتن به خرید برن. وارد یك فروشگاه لباس شدند.

نسیم از یه بلوز خوشش اومد رفت به طرفش و همین‌كه خواست اونو برداره یه دفعه یه پسر همزمان با اون دست روی لباس گذاشت.

نسیم: چیكار می‌كنی آقا؟

پسر: این مال منه!

- مال تو تو جیبته! من اینو اول ورداشتم.

پسر: شما كره‌ای نیستین.

بیتا: چشم بسته غیب گفتی. از كجا فهمیدی؟ با هوش

پسر: شما اهل كجایین؟

آزیتا: به شما مربوط نیست

پسر مدیر فروشگاه رو صدا زد و گفت: من این لباسو می‌خوام.

مدیر فروشگاه تا كمر جلوی پسر خم شد و گفت: حتماً! این مال شماست.

بعد رو به نسیم كرد و گفت: ببخشید این لباس فروشی نیست.

طره: اگر فروشی نیست پس برای چی گذاشتینش اینجا؟

فروشنده: ببخشید قبلاً‌ فروخته شده.

پسر با لبخند پیروزمندانه‌ای به اونا نگاه و كرد و لباس و برداشت و رفت.

نگین: شیطونه میگه با جفت پا برم تو كلیه‌هاش!!!!!

جولی: ول كن بابا شر نشه. پاسپورتامون همراهمون نیستا.

دخترا رفتن به كافی شاپ فروشگاه. دور یه میز نشستن و هر كدام یك آبمیوه سفارش دادن.

همون لحظه اون پسر با چند تا از دوستاش وارد كافی شاپ شدن.

اونا دور میز روبروی دخترا نشستن و با لبخند تمسخرآمیز به دخترا نگاه می‌كردن و با هم حرف می‌زدن و می‌خندیدن.

بیتا: به چی می‌خندین؟ نیشتونو ببندین!

پسر با شنیدن این حرف بلند شد و سر میز دخترا اومد و گفت: به خیط شدن شما می‌خندم! حرفی داری؟

نگین یه دفه از جاش بلند شد و آبمیوه‌اش رو روی لباس پسر پاشید.

پسر با عصبانیت گفت: چرا این طوری می‌كنی؟

نگین: دوست دارم! دلم می‌خواد! حرفی داری؟

پسر: كه دلت می‌خواد نه؟ حالا باید همین‌جا واسین تا پلیس بیاد یا پول لباس من رو بدین. می‌دونید قیمت این لباس چنده؟

مهشاد: پول لباسو كه نمی‌دیم هیچ اینجا هم واینمیسم. و با لگد محكم به پای پسر زد و گفت: بچه‌ها بدویید.

نظر یادتون نره. بای بای گلا




Where are the femur tibia and fibula?
دوشنبه 16 مرداد 1396 02:35 ب.ظ
I every time spent my half an hour to read this website's posts every day along
with a mug of coffee.
vitamin e and foot pain
جمعه 16 تیر 1396 03:15 ق.ظ
My brother suggested I might like this web site.
He was once totally right. This submit actually made
my day. You cann't imagine simply how much time I had spent for this information! Thanks!
foot pain map
سه شنبه 6 تیر 1396 06:25 ب.ظ
First of all I would like to say fantastic blog!
I had a quick question that I'd like to ask if you don't mind.
I was curious to know how you center yourself and clear your mind before writing.

I've had trouble clearing my mind in getting my thoughts out.
I do enjoy writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes are usually wasted just trying to figure out how
to begin. Any recommendations or tips? Many thanks!
foot pain causes
یکشنبه 4 تیر 1396 07:07 ق.ظ
These are genuinely fantastic ideas in about blogging. You
have touched some pleasant points here. Any way keep up wrinting.
phobictwaddle409.jimdo.com
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 04:11 ق.ظ
Right here is the perfect site for anybody who wants to understand this topic.

You know a whole lot its almost hard to argue with
you (not that I personally would want to?HaHa).
You definitely put a fresh spin on a topic which has been written about for decades.
Great stuff, just great!
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:58 ق.ظ
In fact when someone doesn't be aware of then its
up to other people that they will help, so here it takes place.
azita
پنجشنبه 25 اسفند 1390 07:05 ب.ظ
فرناز جان نظرت در مورد داستان من چیه؟
فرناز
پنجشنبه 25 اسفند 1390 07:01 ب.ظ
نگین جون خیلی خوشگل بود ... واقعا باحالبود خوبه از این ه بد بهت سر میزن مثل مهشاد مخ تورم میخورم ...دستتدرد نكنه گلی خیلیییییییییییی خوگل بوووووووووووود
پاسخ negin : خواهشششششششش میكنم فرناز جونم...:) هر وقت خواستی بیا...:) هه...هه...هه:)))
monireh
پنجشنبه 25 اسفند 1390 05:35 ب.ظ
salam azizam..ye fan fik dorost kardam...bodo bia nazar bede.agaram doost dashti komakam kon
پاسخ nasim/shinee : الآن میام گلم...: ))
MAHSHAD
پنجشنبه 25 اسفند 1390 02:57 ب.ظ
سلام...خیلی خوگشل بود نگینی... من هم باز کنترلم رو از دست دادم جفتک انداختم... بدبخت... ممنون راستی نگین و نسیم بیاین اون نظری که توی وبم دادم رو بخونین...توی نظرات please Don,t be selfishe 6
پاسخ negin : سلام مهشادی جونم... خواهش گلییییییی:)اومدم!
منیره
پنجشنبه 25 اسفند 1390 08:16 ق.ظ
راستی وقتی به وبم سر زدی دیدی به نظرت من بچه ی باحالیم منم تو داستان راه بده البته اگه دوست داشتی هااا گلم.اسمم بزار لی تیمشی(اسم مستعار کره ایمه!خوبه؟!)آها بعدشم من دوست دارم بیشتر با تمین باشم اگه میشه
پاسخ nasim/shinee : عزیزم مطمئنا"که بچه ی باحالی هستی،ولی ثبت نام واسه داستانا تمومیده،ایشالا...تو داستان بعدی هستی گلم...بوس :))
آره اسم مستعار خوفی داری!!!...:)
منیره
پنجشنبه 25 اسفند 1390 08:12 ق.ظ
سلام نسیم جونم.خوشحال میشم باهات آشنا بشم عزیزم.داستانا عالین...یکم به خودتون روحیه بدین.پس اعتماد بنفستون کجا رفته؟!
لطف میکنی اگه به وب منم سر بزنی
barfeshadi.persianblog.ir
پاسخ nasim/shinee : سلام منیره جونی.منم خوشحال میشم گلی...مر30 نظر لطفته عزیز،ولی من داستانا رو با نگین جونم مینویسم که وجودش خیلی با ارزشه...
بازم ممنون...حتما" میام به وبت و مینظرم گلی...:))
Nasim
پنجشنبه 25 اسفند 1390 12:47 ق.ظ
آره نزدیک تره..اوکی فردا عصر اینا میزارم.
نگینی من بسی بسیار خوابم میاد،میرم بخوابم!!!فردا بازم میایم نت عسیسم!شب بخیر آجی جونم...
پاسخ negin : شب تو هم بخیر اجیه خوشملم بووووووووووووس.:)
Nasim
پنجشنبه 25 اسفند 1390 12:32 ق.ظ
وووووووووواااااااااااااایییییییییییی نگینی،من هنوز تو کفم،کفففففففففففففف
اون پسره که با من یکه به دو میکرد مینهو بود،اگه آره من غششششششششششش
نگینم خیلی خیلی خوف بود...ملسیییی...
پاسخ negin : خواهشششششششششش! پارت بعدیو باید فردا بذاری!!!هه هه هه...! این داستان به واقعیت نزدیك تره!:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox