تبلیغات
korean story - why not(8

why not(8

نوشته شده توسط:azii
چهارشنبه 24 اسفند 1390-10:45 ب.ظ

سلام خوبید خوشید؟ اینم پارت 8......برید بخونید و نظر هم فراموش نشه...امیدوارم که خوشتون بیاد 
سیمی:اااااام خوب..نمیدونم چی بگم
ازیتا:مامان!!
سیمی که نمیتونست نه بگه از سر اجبار گفت:باشه..ولی کسی نباید بفهمه که من مادر تو هستم
ازیتا:باشهه
همه خیلی خوش حال بودن.......داشتن به ارزوشون میرسیدن
سیمی ازیتا رو کشید کنار و گفت:خیلی نمک به حرومی
ازیتا:هه...به مادرم رفتم دیگه...تو مدیر یه کمپانی بودی و به من کمک نکردی که به ارزوم برسم؟چرا چرا این قد از من متنفری؟؟نگو که به خاطر امانداس؟
سیمی:نه چون تو یه بچه ی نا مشروعی....پدر اشغالت به من خیانت کرد..و تو نتیجه ی اون کاری
ازیتا:حقیقت نداره....این تو بودی که به اون خیانت کردی..و
سیمی:نه نه اگه خیلی دوست داری که بدونی میتونی از پدرت بپرسی
ازیتا:چرند نگو پدر 8سال که مرده
سیمی: اوووه این طورفک میکنی..بگیر اینم ادرس اون پدر اشغالت که حاضر نشد ازت مواظبت کنه
ازیتا باورشش نمیشد این دیگه بیش از حد تحملش بود تو 2روز  این همه شوکه شدن دیگه زیادی بود
مدیر:امم ببخشید که مزاحم شدم ..میدونم حرف زیاد برا گفتن دارید...ولی میخواستم بدونم نظرتون راجع به گروه چیه؟
ازیتا:نه دیگه..من میرم
سیمی:خب پسرا خیلی عالی هستن ولی دخترا هنوز کار دارن
مدیر:اره اونا اتازه اومدن و هنوز کار زیاد دارن
سیمی همش به پسرا نگاه می کرد..و تحسینشون میکرد..ازیتا به خودش گفت اره جون عمت پدر من ادم بدیه و رفت سمت اب خوری
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
دخترا هم رفتن سمت اب خوری
نگین:ازی چی شده؟
ازیتا:هیچی...فقط فهمیدم که بچه نامشروعم و پدرم هم زندست
دخترا نمیدونستن چی بگن
ازیتا:ولش...دیدن چجوری بهمون نگاه کرد...اصلا انگار براش مهم نبود همه ی حواسش به پسرا بود(دخترا که فهمیدن میخواد حرف رو عوض کنه و چیزی نگفتن)
مهشاد:ارره راس میگه
طره:دیگه این جوریم نبود..شاید چون ما تازه کاریم...شایدم ما موفق نشیم..ولی میشیم!!
جولی:خب اونا بدن های کاملی دارن و قشنگی ولی ما...
طره:خب اونا کاملن رشد کردن و رو بدناشون کار کردن شما هنوز تو سن رشد هستین و اکه به خودتون برسید از اونا بهتر میشید
جونگی یهو از دم در گفت:شما ها خوبین این قد سخت نگیرین
زهرا:شما داشتین از پشت در گوش میداین..واقعا" که...
ته کیون:همون لحضه از پشت جونگی اومد بیرون . گفت:جنجال به پا نکینید ما داشتیم میومدیم اب بخوریم اتفاقی شد..تازه اگه این قد حرفتون مهم بود نباید هر جا میرسه بگین باید میزاشتین وقتی رفتین خونه حرفتونو بزنید
نگین:اووووووووه بچه ها بریم تا شر به پا نشده.
همون موقه همه پسرا اومدن تو اب خوری
اونیو رو کرد به نسیم و گفت:شما دخی ها چرا این جوری هستین اخهه چه شری؟؟
مهشاد:هوی حالا پسر خاله نشو
اونیو:هوی چیه؟
طره:بچه ها بچه ها بسه دیگه.
نگین:حالا دیدی منظورم از شر چی بود؟
--------------------------------------------------------------------------
اینم از این پارت...ببخشبد اگه بد بود دبگه.....دوستون دارم زیاد 



foot pain after sitting
شنبه 17 تیر 1396 04:12 ق.ظ
These are in fact enormous ideas in on the topic of blogging.

You have touched some pleasant factors here. Any way keep up wrinting.
foot pain arch
دوشنبه 5 تیر 1396 10:35 ق.ظ
Whats up very nice website!! Guy .. Beautiful ..
Wonderful .. I'll bookmark your blog and take the feeds also?
I am satisfied to search out numerous helpful information here in the
submit, we want develop extra techniques on this regard, thanks
for sharing. . . . . .
iolawetz.blogas.lt
شنبه 23 اردیبهشت 1396 06:39 ب.ظ
What's up friends, how is the whole thing, and what you
desire to say regarding this paragraph, in my view its truly awesome designed for me.
BHW
چهارشنبه 30 فروردین 1396 02:31 ق.ظ
Your style is really unique in comparison to other people I have read stuff from.
Thank you for posting when you have the opportunity, Guess I'll
just bookmark this site.
Jullie
یکشنبه 28 اسفند 1390 03:25 ب.ظ
eyyyyy pesaraye sheyto0n
be harfe ma migushin
kheyli jaaaaaaaleb va bahal bo0o0d mer30 azzzzzzzzzi jo0o0o0o0o0o0o0o0o0o0on
پاسخ azii : khahesh azizam
فرناز
پنجشنبه 25 اسفند 1390 08:22 ب.ظ
از خوشحالی زیاده ها...................هی دارم نظر میذارم هی نظرمیذارم.....ایول ازی جون خیلی باحال بود .....راس میگه نگین....بیشتر بنویس ....میتونی ازی جون.....قربونت....

پاسخ azii : salam mer30 farnaz booooos
UMMA TORRE
چهارشنبه 24 اسفند 1390 11:27 ب.ظ
aziiiiiii jonam kheyli khoshgel bood.edame bede .rast migan bacheha ziad benevis alan dg madreseha tatil shode zehnet azadtare.khoshbehaletoon hal mikonin.man bayad zooraki beram mosaferat.ahhhhhhhhhhhhhhh
پاسخ azii : bashe azizam hatamn....khosh begzare
نگین
چهارشنبه 24 اسفند 1390 10:59 ب.ظ
ازیییییییی جونم خیلی ناز بود
ولی بدیش اینه كه كم مینویسی
ملسییییییییییییی گلم
پاسخ azii : are sorry az in bebad zid mizaram
Nasim
چهارشنبه 24 اسفند 1390 10:57 ب.ظ
واییییچه زود غیرتی شد این مهشاد...
این پسرا خجالت نمیکشن فال گوش وایمیستن...
این ماجرای سیمی چیه دیگه؟!!
داره جالب میشه آزی دستت ندره عزیز...مر30!
پاسخ azii : mer30 azizam..boos
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

:درباره وبلاگ


:آرشیو


:پیوندها


:پیوندهای روزانه


:نویسندگان


:ابر برچسبها


:نظرسنجی



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox